9 دی عزیز...

شب عاشورا، طبق روال هرساله توفیق داشتیم بریم بیت. قبل و بعد از جلسه زمزمه‌های دور بریام راجع به این بود که: "شنیدی چی کار کردن؟ به دسته ها حمله کردند..."

هنوز اخبار اتفاق تلخی که افتاده بود پخش نشده بود. نمیدونم همون شب یا فرداش بود که فهمیدیم دقیقاً چه اتفاقی افتاده. کار تحسین برانگیز صداوسیما در برملا کردن چهره واقعی اراذل و اوباش فتنه سبز باعث شد تا 8 ماه خشم فروخورده ملت فوران کنه. این بار هم خون حسین علیه‌السلام به داد اسلام رسید.

نهم دی 88، جخت طوری شد که باید بعدازظهر هم میموندیم سر کار. با مسئولم صحبت کردم و بدون اینکه بگم برای چی و به التماس مرخصی گرفتم و راهی راهپیمایی شدم. بعد از ظهر زمستان بود و هوا سرد. اون لحظه‌ها رو هیچوقت فراموش نمیکنم. اون موقع شاید نمیدونستم چه اتفاقی قرار بیوفته ولی ته دلم گواهی میداد ملت خواهند آمد. از سر میدان شهید محلاتی یه تاکسی گرفتم به سمت زیر پل 17 شهریور. خوب بخاطر دارم؛ یه نفر جلو نشسته بود و من و یه خانم میانسال عقب نشسته بودیم. نفر جلویی نمیدونم چی شد که سر صحبت رو باز کرد: " بابا اینایی که میبینین دارن میرن راهپیمایی به همشون پول دادن." چیزای دیگه ای هم گفت ولی من همین یه جمله‌اش خوب یادم مونده، چون بدجوری حرص خوردم سرش. همون موقع بود که علیرغم میل باطنیم بهش توپیدم: این چه حرفیه شما میزنید؟ نمونش خود من که با هزار التماس از یه ارگان دولتی اومدم برم راهپیمایی." مردک سن وسالی هم داشت، و بین راه پیاده شد. حسم این بود که هیچ تاثیری روش نداشت حرفام، ولی تایید راننده تاکسی و خانم میانسال بر گفته‌هام، آبی بود بر آتشم.

زیر پل آهنگ پیاده شدم. قصد داشتم ماشین بگیرم واسه امام حسین ولی خبری از ماشین نبود. پیاده رو ها پر بود از آدم. همه با شتاب به سمت شمال حرکت میکردند. زن و مرد. صحنه عجیبی بود. حتی 22 بهمن هم اینطوری نبود. از کجا ملت داشتن پیاده خودشون رو میرسوندن انقلاب. خیلی صحنه قشنگ و به یاد ماندنی‌ای بود. مغازه دارهای 17 شهریور ریخته بودند بیرون تماشا. برید ازشون بپرسید ماجرای اونروز رو. جمعیتی زیاد در سکوت اما مصمم و با شتاب حرکت میکردن.

تا اینکه بالاخره رسیدم به چهارراه ولیعصر. جلوتر نرفتم. حضور مردم پرشور و باور نکردنی بود. وسط هفته بعد از ظهر یک روز سرد زمستان این همه ملت ریخته بودند توی خیابون. با کمترین دعوت و فراخوان. به شخصه حضور شهدا رو حس میکردم. انگار کسای دیگه ای غیر همین جمعیت میلیونی ظاهری دور بر ما توی فضا حضور داشتند.

چهارراه رو به سمت میدان رفتم بالا. نیتم این بود تا ببینم تو خیابونهای اطراف چه خبره. داشتم میرفتم که یهو دو تا دختر کنارم با خنده و تمسخر طوری که من بشنوم گفتند: مرگ بر تجاوزگر!

عجب از این روزگار.این همون آزادیه‌ای که بعضیها میگن تو این کشور وجود نداره! جلوی این همه جمعیت راحت چرندیاتشون رو میگفتن. برگشتنی هم یه جوون توی تاکسی همون حرفها رو تکرار میکرد: اینا رو با زور و پول و البته ساندیس! آوردند به معرکه...

بماند...

خلاصه 9 دی فراموش نشدنی بود. بعد از مدتها بالاخره یه نفس راحتی کشیدیم. درود بر این ملت که از پس این امتحان برآمد. حالا قوی یا ضعیفش بماند. اما از سر گذراندیم این فتنه پیچیده را... و فتنه‌ها در راه است هنوز....

مقدرات محرم!

بسم الله الرحمن الرحیم

خدا رو شکر با همه بدی و پلیدی، اما امسال محرم رو یه جور دیگه میگذرونم.

حاج آقا پناهیان اگر چه از همون ابتدای شهرتش سالهای 76 و 77جزء سخنرانان مورد علاقه من بوده اما چند سالیه که بیاناتش و سخنانش جور دیگه ای شد برای من و همیشه نکته های تازه، بدیع،هیجان انگیز،عمیق، متفکرانه،جالب و جذاب و همه اینها رو باهم داشته واقعا برام.
هم موضوعات کاملا سیاسی و تحلیلهای سیاسیش و هم موضوعاتی که مربوط به دینداری در دنیای امروزه.
یادمه سال 80 و 81 سخنرانیهای محرمش توی دانشگاه تهران چقدر برای دوستانم که شرکت کرده بودند جذاب و دلنشین بوده و عمیق البته. من البته هیچوقت اونها رو نشنیدم. تا اینکه به لطف دنیای مجازی و دسترسی راحت به صوت سخنرانی های محرم سال گذشته توی دانشگاه امام صادق، از طریق سایت هیئت میثاق، واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.
امسال اما قصد جدی نداشتم برای حضور توی هیئت و دلخوش به دانلود سخنرانی از سایت بودم. اما نمیدونم چطوری شد شب دوم محرم رفتیم مسجد دانشگاه امام صادق. البته شلوغی بیش از حد همت و مدرس و چمران نذاشت به موقع برسیم و وقتی رسیدیم سخنرانی تموم شده بود اما هیئت دانشگاه، هم برای من و هم برای خانواده دلچسب بود الحمد لله.
و صد البته موضوع سخنرانی به مراتب دلچسب تر و مهم تر. شب اول و دوم رو از سایت گرفتم و گوش دادم و شب سوم رو هم که خودم حضور داشتم. موضوع هم "تعیین کننده ترین عامل در مقدرات انسان". این موضوع از دو جهت برام جالبه و مهم. یکیش به خاطر درگیری فکری خودم با این مسئله و دومیش به خاطر نحوه بیان و ورود حاج آقا به این مسئله است.
به دوستان پیشنهاد میکنم دو فیلم "The Truman Show " و فیلم "The Adjustment Bureau" رو هم ببینند. خود ایشون هم به فیلم اولی توی سخنرانی شب سوم اشاره کرده.
من این شبها روی ابرها پرواز میکنم.
خدایا دست ما رو بگیر ای معبود بی همتا و ای قادر توانا!

یک اتفاق خوب

بسم الله الرحمن الرحیم
شب جمعه اومدیم قم... الان هم که دارم اینها رو می نویسم تویه کافی نت اطراف میدون صفائیه ام....
 دیشب اتفاقی داشتیم از چهارراه فاطمیه رد می شدیم که از دور دیدم سید معممی با دختر خانمش رد می شدن.. توجهم جلب نشد...خانمم یکهو برگشت گفت فلانی این حاج آقائه به گمونم حاج آقای میرباقری باشه، اولش گفتم نه، ولی بعد احساس کردم خودشه..
رفتن تو یه پاساژ... دوییدم طرف پاساژ و از دور فهمیدم خودشه... با اشاره به خانم رفتم توی پاساژ... به دو!
با شرمندگی حاج آقا رو صدا زدم و عرض معذرتی... حاج آقا به گرمی سلام و احول پرسی کرد... گفتم که ما از ارادتمندان شماییم و از سال 81 که حاج آقای سلیم زاده ما رو با شما و فرهنگستان آشنا کرد پیگیر مباحث جنابعالی هستیم و ...
با اشتیاق دستم رو تو دستش فشار می داد و با دست دیگرش هم روی دستهام.... روم نمی شد زیاده حرف بزنم... خانمم رو معرفی کردم.. دخترم دوست داشت حاج آقا رو ببوسه، خانم درخواست کرد و حاج آقا البته خودش سرش رو بوسید و دعای خیر کرد و ما هم خداحافظی کردیم و برگشتیم...
خانم ذوق زده بود از دیدن حاج آقا  و از ابهت معنوی که سیادت مزید بر علتش بود البته و ...
خلاصه کلی شارژ شدیم اون شب...تا ساعتها...

استخوان خوک!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

«اون پایین دارید چی کار می کنید؟ با شما هستم! با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید توی هم می لولید. چی خیال کردید؟ همه تون، از وکیل و وزیر گرفته تا سپور و آشپز و پروفسور، آخرش می شید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید، فاصله دو عددتون می شه صد. صدام رو می شنفید؟ می شید یه پیرمرد آب زیپوی عوضی بوگندو. کافیه دور تند نیگاش کنید. همین که دور تند نیگاش کردید می فهمید چه گندی زده ید. می فهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کرده ید. حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده ند؟ واسه چی سر یه مستطیل یا مربع خاکی دخل همه رو در می آرید؟ بدبخت ها! شما به خودی خود بدبخت هستید، دیگه واسه چی اوضاع رو بدتر می کنید؟»

این افتتاحیه به نظرم طوفانی رمان نسبتاً کوتاه مصطفی مستور باعث شد که کتاب رو به این راحتی ها کنار نذارم.

منی که حسابی روزنامه و مجله نخونده دارم و هر جا میرم توی کیفم پره از اینها تا مگه یه وقت مرده ای که هیچ کاری توش نمی تونم بکنم - مثله زمانی که توی مترو صرف می کنم یا توی اتوبوس یا معطل کسی هستم تا کارم رو راه بندازه و ... - از دستم نره، اونوقت این شروع عجیب منو وادار کرده تا آخرش برم.

چقدر حال می کنم با حرفهای دانیال. وقتی می خونمش اولین چیزی که جلوی چشمام  میاد  اینه :"بفرمایید واقع بینی" 

من هنوز تمومش نکردم ولی دیوونم کرده. خیلی اتفاقی گرفتمش. یعنی چون با کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" حال کرده بودم - که اون هم تو همین مایه ها بوده- رفتم که کتاب جدیدش - یعنی" تهران در بعد از ظهر"- رو اونم از نمایشگاه کتاب بگیرم که دیدم عجب اسم عجیب و غریبی داره: " استخوان خوک در دست های جذامی"!!

------------------------

علی ابن ابیطالب علیه السلام: به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیر تر است  از استخوان خوکی در دست جذامی!


روز تو

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یا مولایَ! یا صاحب الزمانِ!

صلوات الله علیکَ و علی آلِ بَیتِکَ.

هذا یومُ الجُمُعةِ و هوَ یومکَ المُتَوَقعُ فیهِ ظُهُورُک!

وَ الفَرَجُ فیهِ المُومنینَ علی یَدَیکَ!

(بخشی از زیارت حضرت ولیعصر در روز جمعه)

پس از این...

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حالا که ساعت از یک شب هم گذشته، من به سرم زده که یه چیزی بنویسم...اونم بعد از یکسال و اندی!

بعضی چیزا رو تا نچشی نمیتونی بفهمی.مثله اینکه آدمیزاد خیلی راحت میتونه عوض بشه. خیلی راحت میتونه همه ی باورها و داشته هاش رو فوت کنه و بذاره کنار.

احساس قداست نوشتن نمیذاره من همینجوری بیام و بنویسم. حالا هم که می بینی دارم می نویسم واسه اینه که انگار یه کسی مسیر رو عوضی رفته و سرش خورده به سنگ!

تو اینطوری فکر کن که من حالم خراب بوده و حالا خوب شده... خوب کردنش.

من می خوام بازم بنویسم...

ای حرمت قبله گه عاشقان!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ای حرمت قبله گه عاشقان!

پیرمرد ، فقیر و درمانده ، با لباسهایی مندرس و پاره ایستاده بود بپنجره فولاد تو برات کربلا میده!ه التماس. می خواست تا وارد قصر شود و سلطان را ببیند؛ اما نگهبانان قصر مانعش شده بودند. -بالاخره دیدن سلطان که به این راحتی ها نبود- تازه اگر هم اجازه دیدار با سلطان داده می شد، پیرمرد نمی توانست با این سر و وضع داخل شود....القصه از پیرمرد اصرار بود و از نگهبانان انکار. ناگهان پیرمرد انگار که منصرف شده باشد راهش را کج کرد تا برود، اما حرفی زد که به گمانم نظر نگهبان های قصر هم عوض شد: قبول که من اگر با این سر و وضع آشفته به دیدن پادشاه بروم زشت است اما زشت تر آن است با همان وضع آشفته ای که آمدم برگردم!

حالا حکایت ما و شماست. تو سلطان عالمینی و ما گدایان خانه ات. اگر چه جسم و جان مان کثیف است و آلوده، اما تو کریم تر از آنی که ما را در این بیچارگی و کثافت بپسندی و چاره ای به حالمان نکنی. بالاخره هرچه باشد تو سلطانی!

یا علی بن موسی الرضا....

 

 

انگار گم شده ایم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

انگار گمشده ایم...

 

  مثل یه بچه ... باباش دستاشو گرفته تا از بازار ردش کنه...

            اما ویترین مغازه ها گولش زد!

              دست باباشو ول کرد ... و گم شد!

                      خیال میکرد باباش گم شده!

                                خودش گم شده بود!

حالا فکر میکنی امام زمان غائبه یا تو ؟!

------------------------------

 

مدتی انگار اینجا رو خاک برداشته!

 از خدمت اون دسته دوستانی که با دیدن پست تکراری تو این مدت ،  حالشون گرفته شده ، پوزش می طلبم ؛ و اون بخش از رفقایی که از این مسئله خوش خوشانشان شده هم حق دارند البته! ولی بدانند که دوام ندارد این خوشی.

عجالتاً عرض میشود که این وضعیت بغرنج تداوم دارد تا دو سه ماه دیگر ، متاسفانه...

و این بخاطر مشغله ای است که پیش آمده.با این حال مطمئناً اینجا دوباره به روال سابق بر میگردد وشاید هم بهتر! انشاءالله البته...

 

حلال کنید! 

 

 

مهمانی بس است!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مهمانی بس است!

 

کبریای توبه را بشکن ، پشیمانی بس است

از جواهر خانه خالی ، نگهبانی  بس  است

 

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبروداری کن ای زاهد ، مسلمانی بس است!

 

خلق دلسنگ اند و من  ،  آیینه با خود می برم

بشکنیدم دوستان ، دشنام پنهانی بس است

 

یوسف  از  تعبیر   خواب  مصریان  ،   دلسرد  شد

هفتصد سال است می بارد ، فراوانی بس است!

 

نسل پشت نسل ، تنها امتحان پس می دهیم

دیگر انسانی نخواهد بود ، قربانی   بس  است

 

بر  سر  خوان  تو   ،   تنها    کفر    نعمت    می کنیم

سفره ات را جمع کن ای عشق! ، مهمانی بس است

 

ابوالفضل نظری ( فاضل )

 

* ابوالفضل نظری شاعر جوان و مورد علاقه بنده است. این شعر در محفل شاعران نزد مقام معظم رهبری خوانده شده که فایل صوتی رو میتونید از اینجا دانلود کنید:

 

دانلود صدای شاعر ( حجم 287 KB   

 

 

 

 

مجله سوره

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام....الان که دارم اینا رو می نویسم تازه از دکه سر خیابون مجله سوره رو خریدم.نمی دونید چقدر شارژم...اصلاْ از بس که ذوق دارم میخوام پرواز........پرواز؟ نه میخوام برم نویسنده مجله بشم!سوره 39

شماره جدید سوره بالاخره بعد از مدتها اومد.با پرونده ویژه <تلویزیون و دینداری> .با اینکه خیلی نامنظم و نامشخص میاد ولی باز ما مثله تشنه های دیوونه دربه در شیم!

خیر سرش مثلاْ ماهنامه است ولی آخرین بار شماره ۲۸ مهر ماه اومد (اواخر مهر) و این شماره ۲۹ هم الان (که تقریباْ اواخر دیماه هستیم) اومده تازه به عنوان شماره آبان و آذر!!!

ولی هیچ مهم نیست تنها بدیش اینه که ما در انتظار دیدن جمال شماره جدید باید دق کنیم!!!

ولی خداییش دمشون گرم ممکنه نقص داشته باشند ولی توی این بلبشو من فکر می کنم تنها منبع خوب و به روز و کارآمد برای مباحث جدی فکری و فرهنگی هستند.

شما رو نمی دونم ولی من که خییییییلی باهاش حال می کنم.توصیه هم می کنم حتماْ حتماْ حتماْ مجله رو بخرید ..البته اگه به مباحثی که درش مطرح میشه علاقه مندید.( جند تا از آخرین شماره های این مجله روی سایتش هست برید ببینید و اگه خوشتون اومد مشتری شید!)

ممکنه بعد از خوندن مجله در مورد بعضی از مطالب جالب این شماره براتون بنویسم. 

 

 

روز قدس 85

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ماه رمضان هم داره تموم میشه.. آدم توی ماه رمضان احساس متفاوتی داره ، حس اینکه انگار همه چیز با آدم مهربون تر میشه... احساس میکنی خدا و لشکر فرشتگان یه جور دیگه ای بهت نگاه میکنن . بعد ماه رمضون دوباره شیطون و این نفس لعنتی دور می گیرند و امانت رو میبرند.خدایا به حق این ماه مبارک مارو از دسته شقاوتمندان قرار مده! 

شب قدریه رفته بودیم حاج منصور! مسجد ارگ..جای همه خالی ، خیلی با صفا بود.. انگار همه زمین و زمان داشت با خدا حرف میزد. خدا سایه این حاجی رو از سر ما کم نکنه..بدون اون نمی دونم چطوری میتونستيم راه راز و نیاز با خدا رو پیدا کنيم..صدای مناجاتش همیشه توی گوشمه .. همیشه!

***********

یه کامنتی توی پست قبلی گذاشته شده از طرف صاحب وبلاگ ذوالقرینین  که اعتراضی بود به درج لینک وبلاگ ناصر پورپیرار. من خودم هم هنوز به نتیجه قطعی در مورد مطالب این آقای پورپیرار نرسیده بودم .. منتها این اواخر با مشاهده بعضی موارد کم کم از این آدم ناامید شده بودم. حالا هم قصد ندارم تا لینکش رو حذف کنم بلکه با حفظ اون لینک وبلاگهایی که به مخالفت با نظریات پورپیرار پرداختند رو میزارم تا همه با صحبتهای دو طرف آشنا بشن و ضمن بالا رفتن حوزه اطلاعاتشون تجربه ای براشون بشه که همیشه نظرات متفاوت رو بشنوند و بعد تصمیم بگیرند.

********************

روز قدس هم یادتون نره که دیگه البته گفتن نداره! فعلاْ همین جیغ وداد کردن ...بهتر از تو خونه نشستنه ...تا کی بیاد روزی که از خجالت این صهیونیستهای بچه ننه در بیایم!

 همین ...دیگه عرضی نیست.

 

اندر احوالات منتظران عصر غیبت

 

بسم الله الرحمن الرحیم

           اندر احوالات منتظران عصر غیبت

 

ای دوسه تا کوچه زمادورتر                  

                                نغمه  تو  از همه پر  شور تر

کاش که این فاصله را کم کنی                  

                                محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما  میشدی                

                                 مایه  آسایه  ما   می شدی

ای   نگهت   خواستگه   آفتاب                   

                                برمن ظلمتزده یک شب بتاب

پرده   برانداز   ز   چشم    ترم                 

                               تا   بتوانم   به   رخت   بنگرم

ای  نفست  یار  و  مددکار  ما                   

                                کی و  کجا  وعده  دیدار ما؟

  ****************

یه چند روزی حال وحوصله نوشتن نداشتم ... به اصطلاح این چند روز هم که ایام خوشی و شادیه!

نمی خوام حرفهای تلخ بزنم ولی خداییش این ایام برنامه های تلویزیون جمهوری اسلامی که یه زمانی قرار بود واسه خودش دانشگاهی باشه! واقعاً باعث شادی قلب امام زمان علیه السلام شده! اگه قرار به اینه ، فکر کنم که اگه بی اعتنا از مقابل جشن میلاد امام زمان بگذرند خیلی بهتره ، مثل خیلی چیزای دیگه که بهشون بی اعتنا هستند...

بگذریم آقاجون بگذریم!

بریم سر اصل مطلب. بعضی وقتها یه چیزایی هست که من با وجود مطالعه نسبی که دارم هنوز جوابی براشون پیدا نکردم. این در حالیه که شاید خیلی از دوستان من اصلاً همینقدر مطالعه رو هم ندارند! و در این صورت قطعاً میشه گفت اگر اون سئوالات رو ازشون بپرسی توی جوابش می مونند. و فی المثل اگه این سئوال در مورد « وظیفه ما در عصر غیبت » باشه ، دونستن جوابش مهم و حیاتیه.

نمی خوام باز وارد بحثای اعصاب خوردکنی مثله اینکه چه کسی مقصره یا مسئول این وضعیته بشم. ولی براستی مشکل از کجاست که به خوبی نتونستیم در سطح جامعه این مفهوم رو ترویج کنیم؟

شاید شما با این حرف من موافق نباشید ولی من معتقدم خیلی مسائل هست که هنوز در مورد وظایف ما روشن نشده!

از نظر من هنوز خیلی اختلاف عقیده وجود داره و هنوز نمیشه جواب درست و حسابی ای به این پرسش داد که وظیفه ما در عصر غیبت واقعاً چیه؟؟

من سئوالاتی رو که توی این زمینه دارم مطرح می کنم .

اولاً آیا واقعاً مومنین در عصر غیبت وظایف خاصی دارند که مومنین قبل از عصر غیبت موظف به اون وظایف نبودند؟

ثانیاً با فرض قبول اینکه مومنین در عصر غیبت وظایف خاصی دارند ، آیا این وظایف مقدمات ظهور رو فراهم میکنه و امر ظهور رو نزدیکتر میکنه یا نه اصلاً ربطی به نزدیکتر شدن ظهور حضرت حجت علیه السلام نداره؟؟

ثالثاً  پاسخ پرسش فوق هرچه که باشه این سئوال بعدش مطرح میشه که آیا ترک این وظایف مانند واجبات دین ، موستوجب عقاب و مؤاخذه خواهد بود یا خیر؟؟

رابعاً در صورتیکه پاسخ پرسش دوم منفی باشه در اونصورت وظایف مومنین در عصر غیبت به خاطر چیست؟ ، و اگر پاسخ اون پرسش مثبت باشه ، نوبت به این پرسش میرسه که حالا این وظایف چی هستش؟؟

خامساً این سئوال برمیگرده به جوابی که در سئوال قبل داده میشه. من با توجه به مطالعات محدودم جوابهایی رو که به سئوال چهارم داده شده مطرح می کنم .

یک کتابی هست به نام «آیا ظهور نزدیک است؟!» ... کتاب خوبیه این کتاب. توی این کتاب چهار سئوال مطرح شده که مولف کتاب هر کدوم از این سئوالات رو از علمای معاصر سئوال کرده و پاسخها میتونه نشان دهنده نمای کلی از نگرش علمای دین به مسئله مهدویت باشه.

یک سئوال اینه که چگونه باید برای ظهور حضرت آمادگی پیدا کنیم؟؟ که در واقع با کمی اغماض میشه همون سئوالی که ما دنبالشیم ، یعنی وظایف ما در عصر غیبت چیه؟

فعلاً ادامه نمیدم تا بعد...

**********************

ضمناً چند وقت پیش تصمیم گرفته بودم یه وبلاگ دیگه راه بندازم و توش از مسئله عدالت و عدالتخواهی بنویسم ، ولی دیدم اونطوری دردسرش بیشتره و ما هم که سرمون کلی شلوغه!! فلذا تصمیم بر این شد که همینجا و تو همین وبلاگ یه بخشش رو هم اختصاص بدم به موضوع بی عدالتی و مطالبه عدالت. از کی ؟ خوب معلوم از مسئولین بخت برگشته این مملکت! چرا بخت برگشته حالا؟ چون با بد آدمایی طرف شدن!!! یعنی ما به این راحتی ها دست از سر ... این آقایون مسئول بر نمی داریم!

خلاصه اینها رو گفتم که اگه بعداً یه پستهای خیلی خفنی رو ملاحظه فرمودید ، ناراحت نشید و آمادگیش رو داشته باشید!

 

 

 

شهید آوینی و یک مقاله

    

     بسم الله الرحمن الرحیم

من عاشق سید مرتضی آوینی ام... از دو جهت دوستش دارم..یکی از جهت مبانی فکری و نوع نگاهش به مسایل ، که اغلب اونهایی که شهید آوینی رو بزرگ می دارند از این قسمتش غافلند ( به جز دوستانی که آوینی رو خوب شناختند و با اون دمخور بودند ) و دیگری از جهت هنرمند دینی بودنش و منش اخلاقی و رفتاری که اکثراْ آوینی رو از این جهتش میشناسند.

به دوستان عزیز سفارش می کنم که حتماْ همه مقالات این سید شهید رو بخونن که خیلی فایده ها داره!! البته می دونم که خیلیها حوصله خوندن و مطالعه و از این جور چیزا ندارن!

انشاالله قصد دارم در آینده به مرور کلیه مقالات شهید آوینی رو اینجا بزارم تا اونهایی که می خواهند استفاده کنند... البته سایت www.AVINY.com مقالات این شهید بزرگوار رو داره حالا نمی دونم کلش هست یا خیر...

این مقاله  جزو بهترین مقالات سید مرتضی آوینی است که من دوستشون دارم..با هم می خونیم..

---------------------------------------------------------------------------------------------------

کنه هایی بر شکمبه گوسفند

 رودربايستي را كنار گذاشته ام؛ زدن اين حرف ها شجاعتي مي خواهد كه با عقل و عقل انديشي و حتي ژورناليسم جور در نمي آيد، چرا كه حزب الله حتي در ميان دوستان خويش غريبند، چه برسد به دشمنان! اگرچه در عين گمنامي و مظلوميت، باز هم من به يقين رسيده ام كه خداوند لوح و قلم تاريخ را بدينان سپرده است.

 «اوپانيشاد»ها را هم كه بخواني خواهي ديد كه از همان آغاز آفرينش انسان، آب عشق و عقل باهم به يک جوي نمي رفته است؛ عقل مي خواسته كه خانه ي دنياي مردمان را آباد كند و عشق مي خواسته كه خانه ي آخرت را، و ظاهر همواره در كف عقل روزمره بوده است؛ جز برهاتي كه عاشقي بر مسند حكومت مي نشسته و چند صباحي حكم مي رانده... اما فقط چند صباحي، و عاقبت باز هم همچون مولاي عاشقان گرفتار دشمنان عقل انديش ظاهربين مي شده است و كارش بدانجا مي كشيده كه حتي شبانگاه را نيز با لباس رزم بگذارند و بعد هم كه مي داني: محراب و شمشير و خضاب خون و باز هم روز از نو روزي از نو... عقل دنيادارِ عاقبت انديشِ رياكارِ منفعت پرستِ مصلحت انديش! بر اريكه اي كه حق عشاق است، تكيه مي زند و با زكات مسلمين كاخ خضرا مي سازد و با شمشير منتسب به اسلام! گردن عشاق مي زند! حالا بعد از اين هزارها سال كه از عمر انسان مي رود، يك بار عاشقي فرصت يافته است تا بساط حاکميت عشق را بر پا دارد، اما در جهاني كه عقل يكسره طعمه ي شيطان گشته است و عشق را جز در كشاله رفتن بدن هاي كرخت نمي جويند، از هر طريق كه راه بسپاري كار را به قطعنامه ي 598 مي كشانند و قوانين خودبنيادانه ي اومانيستي عقل انديشانه ي شرك آميز را در برابر قانون عشق مي گذارند... وچه بايد كرد؟

نگاهي به شهر بيندازيد! عقل غربي سيطره يافته و وجود بشر را در دايرة المعارف خويش معنا كرده است؛ بي دردي و لذت پرستي، توجيهي عقلايي يافته است و از ميدان هاي ورزش تا كلاس هاي دانشگاه، «رب النوع تمتع‌» است كه پرستيده مي شود و باز در اين ميان بسيجي حزب الله تنها و غريب است و با آن چوب زير بغل و پاي مصنوعي و دست فلج و چشم پلاستيكي و... موي كوتاه و محاسن و لباس ساده و فقيرانه و لبخند معصومانه، مظهري است از يك دوران سپري شده كه با خونين شهر آغاز شد و در «والفجر ده» به پايان رسيد! و بعد از «مرصاد» از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت كرد و بيماردلان را در اين غلط انداخت كه «ديگر تمام شد!» نه! نه فقط هيچ چيز تمام نشده است، كه تاريخ فردا نيز از آن ماست! اما اينجا عالم ظاهر است و بسيجيِ عاشق، اهل باطن. و وقتي در ميان مسجدي ها نيز عموميت با ظاهر گرايان باشد، واي بر احوال ديگران!

چه مي گويم؟ گاهي هست كه آدم دلش مي خواهد فارغ از همه اعتباراتي كه مصلحت انديشي هاي عقلايي ايجاب مي كند، فقط حرف دلش را بزند و «حرف دل» يعني آن حرفي كه بيش تر از همه مستحق است تا آن را به حساب خود آدم بگذارند، چرا كه وجه حقيقي هر كس دل اوست. تو مي تواني مانع شوي از آنكه انعكاس احساست در چهره ات ظاهر شود، اما در قلب... ممكن نيست. وقتي طبل جهاد در راه خدا نواخته مي شود، دوران حكومت عشق آغاز مي گردد، چرا كه جز عشاق كسي حاضر به فداكاري و از جان گذشتگي نيست. دوران جهاد، دوران حكومت عشق است، اما در اينجا كه مهبط عقل است معلوم است كه حكومت عشق نبايد هم كه چندان پايدار باشد. نمي شود، مردم كه همه عاشق نيستند! از زن ها و كودكان و پيرزن ها و پيرمردان كه بگذريم، آن خيل عظيم اهل دنيا را بگو كه از زندگي فقط همين يك جان را دارند و به آن مثل كنه به شكمبه ي گوسفند چسبيده اند. تنها عشاق مي توانند كه بر ترس از مرگ غلبه كنند و از ديگران، نبايد هم انتظار داشت كه از مرگ نترسند.

نگوييد «دوران جنگ»، بگوييد «دوران جهاد در راه خدا»... و خدا هم اين جام بلا را جز به بهترين بندگان خويش نمي بخشد. جام بلاست و جز به « اهل بلا» نمي رسد؛ ديگران آن را شوكران مي انگارند. پس دوران هاي جهاد نمي تواند كه طولاني باشد، اما دوران هاي تمتع از حيات، گاه آن همه طولاني است كه اهل دنيا را نيز دلزده مي كند. آنگاه كه طبل جنگ با دشمنان خدا نواخته مي شود و اهل بلا در مي يابند كه نوبت آنان در رسيده است، اهل دنيا چون مارمولك هاي بياباني كه از رعد و برق مي ترسند، ناله كشان به هر سوراخي پناهنده مي شوند. وقتي طبل جنگ براي خدا نواخته مي شود، عشاق مي دانند كه نوبت آنان رسيده است كه قَليلُ مِن‏‏‏‏‎‎ْ عِبادي الشَكور... وقتي طبل جنگ براي خدا نواخته مي شود، در نزد اينان عقل و عشق دست از تقابل مي كشند و عقل، عاشق مي شود و عشق، عاقل؛ آن همه عاقل كه صاحب خويش را به سربازي و جانبازي مي كشاند. اما در نزد ديگران، ترس جان و سر، عقل را به جنوني مذموم مي كشاند و هر ننگي را مي پذيرند تا بتوانند اين خون تمتع از حيات را بمكند، مثل كنه اي كه به شكمبه ي گوسفند چسبيده است.

وقتي كسي مي انگارد هر چه را كه نبينند و لمس نكنند باوركردني نيست و از تو مي پرسد: «دستاورد ما در جنگ چه بوده است؟»، از كلمه ي «دستاورد» بدت نمي آيد؟ من بدم مي آيد، اگر چه كلمه كه گناهي نكرده است. اما مگر همه چيز را بايد به همين دستي بدهند كه از اين كتف گوشتي و استخواني بيرون زده است و به پنج انگشت بند بند ختم گشته است؟ «دستاورد» كلمه اي است كه آدم را فريب مي دهد؛ با كلمه ي «دستاورد» كه نمي توان حقيقت را گفت. چه بگويي؟ بگويي: «بزرگ ترين دستاورد ما انسان هايي بوده اند به نام بسيجي.»؟ خليج فارس آن همه ماهي دارد كه مي شود دويست كشتي صيد صنعتي ـ از آن كشتي هايي كه ماهي ها را دويست كيلو دويست كيلو در حلق هاي بزرگ و وحشتناك خويش هرت مي كشند ‍ـ سالي دويست ميليون ماهي دويست كيلويي بگيرند، اما كجاست آن شجاعت و توكل و عشقي كه يكي مثل «مهدوي» يا «بيژن گُرد» بر يك قايق موتوري بنشيند و به قلب ناوگان الكترونيكي شيطان در خليج فارس حمله بَرَد؟ مي پرسد: « اين شجاعت و توكل و عشق به چه درد مي خورد؟» هيچ! به درد دنياي دنياداران نمي خورد، اما به كار آخرت عشاق مي آيد كه آنجاست دار حاكميت جاودانه عشاق! ... و من به بسيجيان اميد بسته ام؛ نه من تنها، همه ي آنان كه «تقديرِ تاريخيِ انسان فردا» را دريافته اند و مي دانند كه ما از آغاز قرن پانزدهم هجري پاي در «عصر معنويت» نهاده ايم.

 

از آنیلی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

--فردا ، 15 نوامبر سال 2005 ، مصادف با پنجمین سالگرد شهادت مظلومانه ادواردو آنیلی (مهدی آنیلی – هشام عزیز ) به دست صهیونیستهاست. مسلمان شیعه در قلب تمدن منحط غرب و در خانوداه ای ثروتمند و قدرتمند . یادش گرامی باد .

به همین مناسبت فردا عصر همایشی در تالار فردوسی دانشگاه تهران برگزار میشه و بعد از اون هم  مقابل سفارت ایتالیا در خیابان نوفل لوششهید ادواردو آنیلی-Edoardo Agnelliاتو تجمعی برگزار میشه.

Edoardo Agnelli

The Site Of Agnelli (Anily)-English , ItlaianAgnelli

 Edoardo Agnelli-Anily

 

 

 

 

 

 

 

--خبر مرگ ناگهانی ایلیا پطروسیان بیشتر از آنکه متاثرم بکنه ، بهت زده ام کرد . یک تازه مسلمان . صاحب وبلاگ لوح دل در یک حادثه نه چندان تصادفی از این غمکده پر کشید.داستان عروج عارفانه او را از اینجا و اینجا بخونید. روحش شاد .

 

--از پدیده های عصر ما فساد در همه اشکال آن و در جای جای دنیا ست.فسادی همه جانبه و همه گیر. در این میان کسی که از گستردگی تباهی و فساد با خبر است و در لحظه لحظه حضور در اجتماع شاهد آن ، دچار چنان ناراحتی و عذابی خواهد شد که دنیا در نظرش تیره و تار می نماید و زندگی برایش سخت و دشوار!

اینگونه است که زخم او را جز انتظار ظهور مصلح جهانی ، التیامی و جز درددل با او مرهمی نیست.

در این بین هنوز که هنوزه ، عده ای عمق فاجعه رو درک نمی کنند و هنوز نمی فهمند که زندگانی مردم در این دوره ، مزخرف ترین نوع زندگی در طول تاریخ بشر است! آنها همچنان غافلانه به اطراف می نگرند و روزی به خود می آیند که کار از کار گذشته و هر جا را که بنگری جنگ است و خونریزی و شورش است و درگیری . شاید به همین علت است که نومیدانه امر ظهور را دور می بینند و نشانه های آخرالزمانی را خیالات و اوهام می پندارند . ما مدعی تعیین وقت ظهور نیستیم ، اما می گوییم در عین آنکه باید مدعیان را تکذیب کرد و « وقاتون» را مطرود ، اما پیرو فرمایشات ائمه معصومین علیهم السلام بایستی امر فرج را ناگهانی بدانیم و آن را نزدیکترین زمان به خود پنداریم  به گونه ای که گویی همین سپیده دم فردا امر فرج رخ می دهد... اِنّهُم یرونه بعیداً و نریه قَریباً .

 

 

 

نیمه شعبان

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 فرا رسیدن نیمه شعبان و میلاد با سعادت تنها امید خسته دلان ، در ظلمات عصر غیبت ، حضرت حجة بن الحسن علیه السلام ، بر همه دوستداران و محبان و عاشقان، و آنها که به امید ظهور دولتش لحظه شماری می کنند ، مبارکباد.

وبلاگ حاج حمید  به این مناسبت یک مسابقه ترتیب داده است که حضور دوستان ، خالی از لطف نیست.

 *******

دشمنان تو ، بشریت را به خنده فریب می دهند

تا یاد تو را از خاطره ها بزدایند

 ما چراغانی می کنیم یادت را

تا پادشاه شهر کوران بداند

که چشمانمان را فرشی ساخته ایم

در انتظار قدوم تو

جشنواره بهترین وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

وبلاگ  http://www.mahdi313.blogfa.com    قصد داره تا یه جشنواره ترتیب بده . متن زیر توضیحات بیشتری میده :

بزودی جشنواره ی بهترین  وبلاگ و وب سایت  مذهبی، فرهنگی، هنری و دانلود نرم افزارو.....

 آغاز می شود.بدین مناسبت از کلیه وبلاگ های مذهبی و فرهنگی و هنری و دانلود نرم افزارو.....

دعوت به همکاری می شود.

 همچنین از شما نیز دعوت می شود با حضور خود زینت بخش این جشنواره باشید.

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------

طریقه ثبت نام:

 آدرس وبلاگ یا وب سایت خود را در بخش نظرات وبلاگ  http://www.mahdi313.blogfa.com

 قرار دهید.

و یا به آدرس الکترونیکی mohebbane_mahdi_313@yahoo.com  نامه ای ارسال نموده و

 نام وبلاگ/وب سایت __نام و نام خانوادگی نویسنده وبلاگ /وب سایت__ سن نویسنده وبلاگ/وب سایت_

را ارسال نمایند.

------------------------------------------------------------------------------------------------------

با آرزوی موفقیت شما

همیشه مهدوی باشید و مهدوی بمانید.

اللهم عجل لولیک الفرج

 

بی حیایی. به خاطر چند لقمه بیشتر!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

- چند وقته پيش سر ميدون منيريه منتظر تاکسي بودم. بعد از مدت زيادي يه ماشين پلاک سفيد با يه راننده ، در حدود 50 - 60  ساله مارو سوار کرد.راننده آدم با شخصيتي به نظر ميرسيد ؛ اما کاري کرد که داغ دل ما تازه شد...

عقب ماشين سه تا خانم سوار شدند و حرکت کرديم. تقريباً اوايل بازار يه خانم ميانسال با سر و ضع نه چندان مناسب تاکسي رو نگه داشت و اسم يه جايي رو گفت که ما نشنيديم. يهويي ديدم راننده گفت بيا بالا !!

ما هم بي خبر از همه جا تو حال خودمون بوديم که با شنيدن اين حرف انگاري برق گرفتتمون! يه نگاه به عقب انداختيم ، يه نگاه به جلو ، يه نگام به راننده ، يه نگام به خانمه که ميخواست سوار ماشين شه اونم کنار ما! تصور اينکه  اين راننده با اين سن و سال ميخواد که يک زن ، بياد صندلي جلوي ماشين ، وردست يه جوون غريبه کيپ به کيپ  بشينه حسابي آمپرمو برد بالا ! توي اون شلوغي و گرما ، خطاب به راننده داد زدم ميخواي اينو جلو سوار
کني؟! راننده هم با قباحت تمام گفت بله موردي هست ؟ ...منم براي اينکه هرچه زودتر از اون مخمصه خلاص شم گفتم بريم آقاجون دو نفر حساب
مي کنم...

هنوز 50 متر نرفتيم که يه لحظه به خودم اومدم و گفتم  چرا اينقدر با اين مسئله عادي برخورد مي کني ؟ سريعاً برگشتم و به راننده هه گفتم : عجب دوره و زمونه اي شده .بابا خجالتم خوب چيزيه ، شرم و حياتون کجا رفته ؟!! راننده هم برگشت و گفت مگه چيه ، جلو بايد دونفر سوار شه . گفتم آره ، ولي يه زن که ديگه نميتونه کنار من بشينه ؟ اونم گفت چرا ميتونه  ، مگه چه اشکالي داره ؟ منم که حسابي کفري شده بودم با عصبانيت داد زدم
 که نگه دار پياده ميشم. اونم نگه داشت و 100 تومن از ما گرفت...من هم به ياد فرياد امير المومنين افتادم که مردم کوفه را به باد انتقاد قرار داد و نفرينشان کرده بود که چرا بايد در بازار مسلمين زن و مرد به هم بلولند و بدنشان با هم مماس شود و... آيا در اين بازار مکاره ، حراجي غيرت براه انداخته اند؟؟

بعد از اين اتفاق تا دو سه روز به زمين و زمان بد وبيراه ميگفتم... آخه مگه تو اون شلوغي مسافر کم بود که اين آقا گير داده بود تا اون زن رو بغل دست ما سوار کنه ؟؟... آيا در اين بازار مکاره ، حراجي غيرت براه انداخته اند؟؟

         بازتاب عمومي اين نوشته : بابا ، بي خيال !!!!

 

شهادت حضرت فاطمه علیها سلام

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شهادت مظلومانه دخت رسول الله  و پاره تن پیامبرصلی الله علیه و همسر امیرالمومنین علیهما السلام  تسلیت باد

 

قال المهدی علیه السلام:

 « فی ابنة رسول الله صلی الله علیه و آله لی اسوةٌ حسنةٌ »

 دختر رسول خدا که سلام و درود خداوند بر او و آلش باد ، برای من الگوی نمونه است.

                                                                    بحارالانوار ، ج53 ، ص180

 

                 **********************************

 

نمک  بر  زخم  پاشیدند  و  رفتند             گلم را  با  لگد  چیدند  و رفتند

شرار آتش از کاشانه بر خواست             همه این ماجرا  دیدند و رفتند

 

                  اللهم العن الجبت و الطاغوت

         اللهم العن ظالمیک و قاتلیک ... یا فاطمه

 

               ***********************************

 

«هیزم بسیاری را بر در خانه جمع کردند و آتش آوردند تا در را با ما بسوزانند. من پشت چوبه کنار در ایستادم. آنها را به خدا و پدرم سوگند دادم که دست از ما بردارند و یاریمان کنند.عمر آن تازیانه را از دست قنفذ (غلام ابوبکر) گرفت. آن را چنان بر بازوی من زد که چون رملی ورم کرد . با پای خود به در خانه لگد زد و آن را به من که حامله بودم کوبید . با صورت بر زمین افتادم . شعله های آتش زبانه کشید و صورتم را سوزاند . عمر با دستش چنان سیلی بر من زد که گوشواره از گوشم بر زمین افتاد. درد زایمان مرا در خود گرفت و محسن بی گناه را سقط کردم.»

 بحار الانوار ، ج8 ، ص 231

 

« ابوبکر به عمر دستور داد تا علی و کسانی که با او بودند را از خانه فاطمه بیرون آورد. ابوبکر به عمر دستور داد که اگر از بیرون آمدن خودداری نمودند ، با آنها جنگ کن. در این هنگام عمر با قطعه ای از آتش بسوی خانه فاطمه روانه شد تا آنجا را به آتش بکشاند.پس با فاطمه برخورد کرد . فاطمه گفت : کجا ای پسر خطاب؟ آیا آمده ای که خانه ما را به آتش بکشی؟ عمر گفت : آری ، مگر آنکه داخل در بیعت ابوبکر شوید، همانطور که امت داخل در بیعت با ابوبکر شدند.»

نقل از کتب اهل سنت: عماد الدین ، المختصر فی اخبار البشر ، ج1 ، ص 156 – ابن جبیر الاندلسی ، ریاحین الشریعه ، ج1 ، ص 489

 

« عمر روانه منزل فاطمه شد و فریاد کشید . آنان از بیرون آمدن خودداری کردند. در این هنگام عمر هیزم طلبیده و گفت : قسم به آنکس که جان عمر در دست اوست ، یا از خانه خارج می شوید یا آنکه خانه را با اهلش به آتش می کشم. شخصی به عمر گفت :ای ابا حفص ! در این خانه فاطمه است. عمر گفت : اگر چه فاطمه باشد.»

نقل از کتب اهل سنت : بلاذری ، انساب الاشراف،ج1، ص 586

 

« پس از ماجرای سقیفه عده ای به سوی خانه وحی به راه افتادند. در بیرون خانه عمر فریاد زد : بیرون بیایید و گرنه خانه را با اهلش آتش می زنیم. فاطمه به در حجره رفت و در آنجا عمر را دید که آتش در دست دارد. فاطمه فرمود : عمر مگر از خدا نمی ترسی ، چه شده است؟ عمر پاسخ داد:باید علی و بنی هاشم به مسجد بیایند و با خلیفه رسول الله بیعت کنند. فاطمه پاسخ داد: کدام خلیفه؟ خلیفه رسول خدا اکنون در کنار پیکر پیامبر نشسته است. عمر پاسخ داد : ابوبکر پیشوای مسلمین است. مردم در سقیفه با او بیعت کرده اند ، بنی هاشم هم باید با او بیعت کنند.اگر هم نیایند خانه را با اهلش به آتش می کشم، مگر اینکه بیعت را بپذیرند.فاطمه فرمود : عمر ، آیا می خواهی خانه ما را آتش بزنی؟ او گفت : بلی.»

نقل از کتب اهل سنت : بلاذری ، انساب الاشراف،ج1، ص 586 – ابن عبدربه ، عقد الفرید ، ج5 ، ص 12

 

طبری ار تاریخ نویسان اهل سنت که برخی او را پیشوای تاریخ نگاران می دانند ، با همه احتیاطی که در نگارش چنینی مطلبی دارد ، می آورد:

«عمر به سوی خانه علی رفت.در آنجا گروهی ار مهاجرین و طلحه و زبیر هم گرد آمده بودند. عمر صدا زد : به خدا سوگند ، اگر برای بیعت با ابوبکر بیرون نیایید ، شما را آتش خواهم زد.»

 طبری ،  تاریخ طبری ، ج4 ، ص 1818

 

عبدالفتاح عبدالمقصود از دانشمندان اهل سنت ، در کتاب السقیفه و الخلافه ،ص14، می نویسد:

«ابوبکر، عمر را با عده ای به سوی خانه علی و فاطمه و حسن و حسین فرستاد.عمر با اصحابش با آتش به طرف خانه آنها حرکت کرده تا آنجا را به آتش بکشند ، چرا که انان از بیعت با ابی بکر خودداری کرده بودند..... مورخین مهم و معتبر نقل کرده اند که ....علی از بیعت با ابوبکر خودداری کرد ، لکن به زور و با ریسمان او را کشان کشان جهت بیعت کردن ، بردند»

وی در جایی دیگر آورده است:

«آری چنین گفته شده که عمر بن خطاب در این روز در حالی که در میان اصحاب و معاونینش به طرف خانه فاطمه حرکت میکرد ، به این نتیجه رسیدند که آتش بهترین وسیله برای حفظ وحدت و آرامش (!!!!!!) در میان مسلمانان می باشد»

                           ****************************

با توجه به مطالب فوق ، می بینید که بزرگان اهل سنت نیز حداقل در چهارمورد زیر معترفند:

1-  عمر و ابوبکر لعنه الله علیهما شستشو و کفن و دفن بدن پیامبرصلی الله علیه وآله را رها کرده و خلافت و ریاست را مقدم داشتند.

2-  حضرت امام علی علیه اسلام با آنا بیعت نکرد و این بیعت با اکراه و اجبار و تهدید به قتل بر ایشان تحمیل شد.

3-    اهل و عیال حضرت امیر المومنین علی علیه السلام را با آتش تهدید کرده و آنان را آزردند.

4-     عمر لعنه الله علیه و اطرافیانش حداقل در آتش زدن به خانه و اهل خانه مصمم بودند.

 

با این حال یکی از فصلنامه های رسمی کشور در چند سال پیش (سال 1380)، و در زمان اوج حملات به مبانی و اعتقادات دینی و به لطف سیاست های تبدیل مخالف به موافق ( و صد البته تبدیل موافق به مخالف !!) دولت شدیداً گل و بلبل خاتمی آورده بود« همانگونه که زندگی رستم و سهراب افسانه می باشد ، پس زندگانی و شهادت حضرت فاطمه نیز می تواند افسانه باشد.»

در همان فصلنامه آمده است : « برخی آگاهانه یا نا آگاهانه شهادت حضرت فاطمه علیها السلام را عنوان می نمایند تا از این رهگذر مظلومیت اهل بیت پیامبر را به اثبات برسانند. غافل از آنکه جعل چنین داستانی توهین به مقام شامخ حضرت علی علیه اسلام و هتک حرمت خاندان پیامبر محسوب میشود»

یکی نیست بگوید بابا شما دیگه حرف از توهین نزنید که روی هر چی توهین و هتک حرمت وغیره از بی احترامی و بی ادبی و بی شرمی شماها به مقدسات و حتی اصول دینی و امامان معصوم علیهم السلام سفیده! خدارو شکر که بساط شما بر چیده شد و گرد و غبار فتنه و ضلالت فرو نشست تا چهره مزورانه شما مزدوران قلم به مزد بر همگان عیان بشه.

به همه اینها اضافه کنید افاضات امام جمعه سنی های زاهدان که در شهریور سال 80 گفته بود :

« ما معتقدیم .... که هیچکس به خانه حضرت فاطمه حمله نکرد(!!)»

چگونه است که بزرگان و مورخان اهل سنت به این امر معترفند اما ایشان منکر.در حالی که حقیقت روشن تر از خورشید است:

« مورخان اهل سنت مکرراً نقل کرده اند  زمانی که ابوبکر مریض شد ( همان بیماری ای که منجر به مرگش شد) عبدالرحمان ابن عوف به عیادت او رفته و از او پرسید : ای خلیفه! حالت چگونه است؟ ابوبکر گفت : همانا من بر هیچ چیز تاسف نمی خورم ، مگر به سه چیز که انجام دادم و ای کاش انجام نمی دادم ....ای کاش خانه فاطمه را تفتیش نکرده و مورد هجوم آن عده قرار نمی دادم.

 یعقوبی ، تاریخ یعقوبی . ج2 ، ص137

طبری ،تاریخ الامم و الملوک ، ج2 ،ص619

مسعودی،مروج الذهب، ج2، ص194

طبرانی ، امعجم الکبیر ، ج1 ، ص 62

ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه، ج2 ، ص 46 و 47

دهلوی هندی، ازاله الخلفا، ج2 ، ص 29

متقی هندی ، کنز الاعمال فی سنن الاقوال و الافعال ، ج5 ، ص 631...»

 

از جمله جریاناتی که ابن ابی الحدید سنی بدان اشاره دارد این است : « پیامبر دستور دادند ، زینب را از مدینه منتقل کنند. در بین راه زینب ، توسط هبار بن اسود ترسانده شد و بچه ای را که در شکم داشت سقط نمود. پیامبربعد از اطلاع از این جریان ، حکم قتل هبار را صادر نمودند.» ابن ابی الحدید بعد از نقل این جریان برای نقیب ابی جعفر ، می نویسد:« نقیب به من گفت : وقتی رسول خدا به خاطر ترساندن زینب و افتادن بچه از شکم او ، خون هبار بن اسود را مباح کرد ، روشن است که اگر در زمان فاطمه زنده بود ، بدون شک خون کسانی که فاطمه را ترساندند تا بچه از شکم انداخت ، مباح می کرد.»

ذهبی مورخ مشهور اهل سنت آورده : « محم بن احم حماد کوفی (از حافظین حدیث و از اهل تسنن) گفته است : بدون شک عمر چنان لگدی به فاطمه زد که محسن از او سقط شد.»

ذهبی، لسان المیزان ، ج1 ، ص 192

                

            ****************************************

شیعه و سنی از رسول خدا صلی الله علیه و آله  نقل کرده اند که :

«همان خدا غضب می کند هر گاه فاطمه غضب کند و راضی می شود هرگاه فاطمه راضی شود»( احقاق الحق- فضائل الخمسه)

«فاطمه پاره تن من است.انچه که او را اذیت کند مرا نیز اذیت می کند و آنچه که او را به درد می آورد ، مرا هم به درد می آورد.»( احقاق الحق- فضائل الخمسه )

 

حال ببینید مورخین اهل سنت چه نقل می کنند:

«پس از چندی که از حادثه حمله به خانه فاطمه گذشت ، عمر به ابی بکر گفت : بیا تا نزد فاطمه برویم چرا که ما او را به غضب در آوردیم . پس به اتفاق یکدیگر نزد فاطمه رفتند و از او اجازه ورود گرفتند. لکن فاطمه به آنها اجازه ورود نداد. آن دو به ناچار نزد علی آمده و با او سخن گفتند تا انکه آنها را به نزد فاطمه برد. پس همین که آن دو نزد فاطمه نشستند ، فاطمه صورت خود را برگرداند. در این هنگام ان دو به فاطمه سلام کردند ، فاطمه جواب سلامشان را نداد . ابوبکر شروع به سخن کرده و گفت : ای حبیبه رسول خدا ، آیا ما در مورد ارث پیامبر و همچنین در مورد شوهرت  تو را به غضب در آوردیم؟ فاطمه گفت : چه می شود تو را که اهل و خانواده ات از تو ارث می برند، لکن ما از محمد صلی الله علیه ارث نمی بریم؟.... سپس فاطمه گفت :  آیا اگر حدیثی از پیامبر به یاد شما بیاورم ، قبول می کنید و به آن اعتقاد پیدا می کنید؟ عمر و ابوبکر گفتند : آری . پس فاطمه گفت : شما را به خدا قسم ، آیا از پیامبر نشنیدید که گفت : رضایت فاطمه رضایت من و غضب فاطمه غضب من است.پس هر کس فاطمه دختر مرا دوست بدارد ، همان مرا دوست داشته و هر کس فاطمه را ارضی کند مرا ارضی کرده است و هر کس فاطمه را به غضب در آورد مرا به غضب در آورده است؟ عمر وابوبکر گفتند : آری ، شنیدیم از پیامبر. فاطمه گفت : پس همانا من خداوند و ملائکه را شاهد می گیرم که شما دو نفر مرا به سخط و غضب در آوردید و مرا راضی نکردید و هرگاه پیامبر را ملاقات کنم ، از شما دو نفر به او شکایت خواهم کرد .... در این هنگام ابوبکر شروع به گریه کرد ، در حالی که فاطمه می گفت : به خدا قسم تو را در هر نمازی که بخوانم ، نفرین خواهم کرد. »

ابو محمد دینوری، الامامه و السیاسه ، ج1 ، ص 12

عمر رضا کحاله ، اعلام النسا ، ج4 ، ص 122

عبدالفتاح عبدالمقصود ، الامام علی بن ابیطالب ، ج1 ، ص192

 

ابن ابی الحدید آورده است : « نزد من صحیح و ثابت است که همانا فاطمه از دنیا رفت در حالی که بر ابی بکر و عمر غضبناک بود و این غضبدر حدی بود که وصیت کرد آن دو بر او نماز نخوانند.» شرح نهج البلاغه ، ج6 ، ص 49

 

            ***************************************

 

ضمن عرض تسلیت خدمت دوستان گرامی ، امیدوارم که این ایام در مراسمات سوگواری و عزاداری شهادت مظلومانه بی بی فاطمه زهرا  سلام الله علیها شرکت کرده و از این رهگذر ، بتوانید از عنایت معنوی سرور و مولایمان امام عصر علیه السلام بهره مند شوید. همینجا از همه دوستان التماس دعای واقعی داریم. یعنی که اگر حالی پیدا کردند و به قول معروف سیمشان وصل شد ، ما رو ، اگر چه یک لحظه ، به یاد بیاورند. یا علی

 

در ضمن ما طبق رسم هر سال میریم بیت رهبری.