فانظر الی طعامک...

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

"گفت چیست منظور از <فلینظر الانسان الی طعامه...> ؟ فرمود مقصود این است که انسان باید به علمش بنگرد که از چه کسی می آموزد."
...و چون نمی نگریم که از چه کسی می آموزیم و حتی چه می آموزیم این می شود که همگی دچار شرک پنهانیم و از آن بدتر مبتلا به درد نفاق!
نمایشگاه کتاب امسال هم پر بود از همین طعام ها ی نیازموده و نچشیده. ما البته چیز دندان گیری جز دو سه کتاب از قبل نشان شده و چند تای دیگر که در لحظه به چشم مان آمد نصیبمان نشد.
از چیزهای عجیبی که همیشه در هنگامه نمایشگاه موجبات بهت و حیرت است استقبال شدید ملت است. خب البته حدس زدنش دشوار نیست، از ملتی که کلاً جو گیر است و سالها ست که پی هر شلوغی و جمعیتی خودش را موظف می داند به سردرآوردن از ماجرا و داخل شدن در آن چنین رفتاری دور از انتظار نیست.
نوشته بود انتشاراتی های خارجی از این همه استقبال شوکه شدند و تا حالا نظیرش را در هیچ نمایشگاه کتابی ندیده بودند!
 جالب هم اینجاست که ما در کتابخواندن هیچ رتبه ی قابل ذکری در دنیا نداریم و این همه استقبال می کنیم از نمایشگاه کتاب! حالا چه جور می شود کتابنخوانی ملت را با این همه استقبال جمع کرد نمی دانم.

 

پی نوشت:


نمی دانم شما به اسامی غرفه های انتشاراتی ها دقت کردید یا نه؟ مثلاً اسم انتشارات را گذاشته اند حضرت عباس آنوقت هرچه کتاب دارد راجع به آشپزی و آموزش تکواندو و بدنسازی و غیره است! یا مثلاً وقتی اسم غرفه را می گذارند <در انتظار ظهور> تو فکر می کنی کتابهایی بیابی به تناسب اسمی که برای انتشارات گذاشته اند ولی می بینی بی ربط ترین چیزها را منتشر کرده اند.


من امسال بیشتر از اونکه خرج کتاب کنم خرج دی وی دی کردم! یه مجموعه از سخنرانی های علیرضا پناهیان با موضوع ولایت طاغوت گرفتم که البته یه بخشهاییش رو تلویزیون هم پخش کرده بود. نگاه جدیدی به ولایت و ولایت ستیزی داره که به نظرم خیلی جالبه.


- بازدید 5/2 ساعته رهبر از نمایشگاه واقعاً تحسین برانگیزه. کدوم رئیس مملکتی توی دنیا به مطالعه اینقدر جدی نگاه می کنه؟ خستگی دور زدن چند ساعته از چهره اش مشخص بود. اینقدر گریه کردم وقتی اون خانم غرفه دار با شوق از آرزوی دیدار رهبر حرف می زد که نگو. احساس حقارت می کردم از این همه عاشقی.

پس از این...

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حالا که ساعت از یک شب هم گذشته، من به سرم زده که یه چیزی بنویسم...اونم بعد از یکسال و اندی!

بعضی چیزا رو تا نچشی نمیتونی بفهمی.مثله اینکه آدمیزاد خیلی راحت میتونه عوض بشه. خیلی راحت میتونه همه ی باورها و داشته هاش رو فوت کنه و بذاره کنار.

احساس قداست نوشتن نمیذاره من همینجوری بیام و بنویسم. حالا هم که می بینی دارم می نویسم واسه اینه که انگار یه کسی مسیر رو عوضی رفته و سرش خورده به سنگ!

تو اینطوری فکر کن که من حالم خراب بوده و حالا خوب شده... خوب کردنش.

من می خوام بازم بنویسم...