تخیلات علمی!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تخیلات علمی!

از چه زمانی این درد بی درمان گریبانگیرمان شده است ، من نمیدانم. گاهی وقتها فکر میکنم  شاید این خصلت ما ایرانیها ست ؛ اما نیم نگاهی به زندگی مردم در اطراف و اکناف عالم کافیست تا دستت بیاید که این بیماری فراگیرتر از آن است که فکرش را بکنی و یا اینکه بخواهی آن را به ژنتیک ایرانی بودن ربطش بدهی.

اصلاً شاید آنطوری که من فکر میکنم ، این نه یک بیماری و نه یک معضل ، بلکه رفتاری کاملاً طبیعی است که نتیجه سلامتی روحی و فکری جامعه است . جامعه ای که دوست دارد پیشرفت کند و زندگی بهتری داشته باشد.

نمیدانم. واقعاً نمیدانم...

اما آیا شما می دانید که تقلید کردن و وانمود کردن و شبیه شدن به چیزهایی یا انسانهایی که هیچ ربطی به ما ندارند بیماری است یا نشانه سلامتی؟

**************

وقتی در جامعه ای زندگی کنی که افکارت و عقایدت به حساب نیاید و کسی به آن معتقد نباشد و تو جزء اقلیتهایی باشی که چنین عقایدی دارند ، واقعاً زندگی برایت سخت می شود.

 به همین خاطر هم است که مردم حاضرند همرنگ جماعت شوند ولی سختی متفاوت بودن و در اقلیت بودن را نچشند و نبینند.

این است که من گاهی وقتها ، با این عقاید و افکارم ، حس می کنم جزء اقلیتهایی هستم که به حساب نمی آیند ، ولی با این حال حاضر نیستم به هیچ وجه همرنگ جماعت شوم(حالا خدا را چه دیدید ، شاید هم شدم)

یکی از آن اعتقادات و دیدگاه ها این است که حضور خانمها در جامعه را بیشتر موجب دردسر و مفسده می دانم تا چیزی دیگر و حضور اجتماعی زن آنطور که این سالها باب شده است و حتی از دین هم برایش مایه می گذارند نه تنها مطلوب نیست بلکه به شدت زیانبار و تباه کننده است و این محور اصلی بحث ما در این نوشته است.

 آرامتر.کمی صبر کنید...

داریم با یکدیگر منطقی صحبت می کنیم. پس کمی تامل کنید و موضع گیری تان را بگذارید برای بعد.اگر بخواهید دعوا کنید و جار و جنجال راه بیندازید ، که هیچ. ما را به خیر و شما را به سلامت.

 ولی اگر آدم منطقی و عاقلی باشید که هر ایده و فکری را می شنوید و با خرد و اندیشه تان انتخاب می کنید باید از من بپرسید که چرا شما چنین دیدگاهی داری؟ و از کجا به آن رسیده ای؟

خیلی خوب ؛ در جواب سئوال شما من سئوال دیگری می پرسم.

به نظر شما اصلاً در حیطه مسائل انسانی و اجتماعی و نوع زندگی آیا ملاکی وجود دارد که ما بتوانیم بر اساس آن انتخاب کنیم و تصمیم گیری نماییم؟ ممکن است بگویید منطق؛ منطقی که مبتنی بر شواهد و تجربه و آزمایش باشد.

من می پرسم آیا کسی هست که در فهمیدن تفاوتهای علوم طبیعی با علوم انسانی دچار مشکل باشد؟خب همین تفاوت به ما می گوید که انتخاب و تصمیم گیری در مورد یک فرضیه و نظریه در علوم طبیعی کاملاً روشی عاقلانه و خردپسندانه دارد. یعنی شما با آزمایش و تجربه ای کاملاً عینی و قابل محاسبه  می توانید درستی فرضیات و نظریات را اثبات و یا رد کنید. حال آیا در مطالعات انسانی و جامعه شناسی هم می توان به چنین نتایج متقن و غیر قابل خدشه ای دست پیدا کرد؟ چه متدولوژی و اصولی برای محک زدن دریافتها و برداشتها وجود دارد؟

 پاسخ به این پرسش است که می تواند همه مشکلات و سئوالات ما را حل کند.

اینکه آیا می توان در جامعه شناسی و انسان شناسی به عقل و اندیشه تکیه کرد و آن را ملاک قرار داد ؟  یا هیچ راهی برای شناخت دقیق انسانها و جوامع و اینکه چه چیزهایی می تواند آنها را به خوشبختی و کمال یا به بدبختی و نابودی برساند وجود ندارد؟

 

در چند صد سالی که بشریت با مدلی از زندگی و تمدن مواجه شده که تا پیش از این سابقه نداشته است ، فقط و فقط یک چیز حرف اول و آخر را می زده و آن چیزی نبوده جز « علم » ، البته با تعریفی جدید و نو که آن هم پیش از این بی سابقه بوده است. در این تعریف علم چیزی نیست جز تلاشها و یافته هایی که بر پایه اصول فیزیکی ، شیمیایی و زیست شناختی صورت می گیرند.

درهمین زمان که کشفیات و اختراعات دانشمندان علوم طبیعی منجر به شکل گیری ابزار و فنون جدیدی می شد که بعدها آن را تکنولوژی نامیدند ، مردم مسحور و مفتون تعریف جدید از «علم» و نهایتاً دنیا و جهان بودند. مردمی که می پنداشتند راه جدیدی برای زندگی و نهایتاً خوشبختی یافته اند که بر خلاف وعده و وعیدهای مبلغان مذهبی و اربابان کلیسا ، بسیار بسیار قابل باور و قابل درک و ملموس است. دنیای شگفت انگیز نو با جهان بینی و دستاوردهایی نو.

آن زمان ، زمان خوش باوری و ساده اندیشی انسانهایی بود که البته در آرزوی سعادت و خوشبختی ای بودند که دست نیافتنی می نمود. مشهورترین تبیین و توصیف این غرور و خوش باوری علمی را «سیمون دو لاپلاس» در سال 1814 در کتاب خود چنین آورده است:« روحی که در هر لحظه معین قادر است به تمامی نیروهایی که به طبیعت حیات بخشیده اند و به جایگاه ذراتی که طبیعت از آنها ساخته شده وقوف کامل داشته باشد ، و روحی که بدان درجه از عظمت رسیده که قادر است تمامی این موجودات را در حوزه ی تمیز و درک خود جای دهد و بتواند تنها با فرمولی واحد ، حرکتهای بزرگترین اجرام عالم و کوچکترین ذرات اتم را تبیین کند ، برایش هیچ مجهولی وجود ندارد ، گذشته و آینده ، یکسان و با وضوح کامل در برابر دیدگان او قرار خواهند داشت!»( تکنوپولی ، نیل پستمن ،ص221)

روح نهفته در این آرمان علمی که همچنان در ضمیر ناخودآگاه مردمان عصر ما نیز وجود دارد چنین است: همانگونه که داشتن اطلاعات مطمئن و قابل محاسبه درباره اتمها و ستارگان ممکن شده است ، در مورد رفتار انسانها و شناخت اجتماع هم چنین دانشی را با همان دقت و اطمینان می توان کسب کرد.

این یعنی اینکه دانشمندان علوم اجتماعی معتقدند علوم طبیعی روشهایی را به ما می دهد که به کمک آنها می توان اسرار درون انسانها را آشکار کرده و شکل گیری جوامع و مهندسی آنها را برعهده گرفت! حالا مثلاً یک قانون فیزیکی چه ربطی به ارتباطات اجتماعی دارد، خدا می داند و البته عالمان اجتماعی عصر ما!

اگر به چارچوب مباحثی که در روانشناسی و جامعه شناسی و حتی مدیریت مطرح می شود نیم نگاهی بیاندازیم خواهیم دید که اصلی ترین دیدگاهی که در این حوزه ها وجود دارد ( وبه طبع همان حاکمیت تقلید که در ابتدا گفتم ، ما هم به آنها اعتقاد داریم ) این است که روشهای پژوهش در علوم طبیعی در پژوهشهای مرتبط با رفتار انسانی نیز مصداق داشته و معتبر است.

خب با پذیرفتن این مسئله – که البته واقعیتی است غیر قابل انکار و کسانی که ذره ای با علوم انسانی آشنایی داشته باشند آن را تایید می کنند ( از قبیل آزمایش پاوولف ، اصل اثر پروانه ای و خیلی چیزهای دیگر) – سئوال اساسی اینجاست که چه کسی گفته است که با همان متدولوژی و همان اصولی که در علوم طبیعی می توان به اثبات یک پدیده پرداخت ، در علوم اجتماعی و انسانی نیز می توان به نتیجه رسید و قوانینی جهان شمول و عام صادر کرد؟؟

این سئوال مهمی است که روشن شدن ابهامات آن می تواند به ما بفهماند که همه آنچه که در 300 سال اخیر به عنوان علوم اجتماعی و انسانی به خورد ملتها و جوامع داده شده است چیزی بیشتر از مهمل بافی و ادبیات تخیلی نبوده و نیست!

ادامه دارد البته...

 

 

خودت را بي تقصير ندان

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آزادی روح!

 

آزادی چیزی خوبی است.

 هیچ کس منکر آن نیست.

 اما دعواها از آنجایی آغاز می شود که معضلی به نام اشتراک واژه و اختلاف معانی را در نظر نگیریم.

هر آئین و مسلک و جهان بینی ای که دراین عالم وجود دارد ممکن است خود را از طرفداران آزادی بنامد یا بداند...

اما با تعریف خودش.

 و من می گویم ملاکی برای برتری داشتن تعریف این یا آن قوم از آزادی نداریم.

لیبرالیسم (یعنی تمدن غرب ، یعنی ایالات متحده ، یعنی اروپا ، یعنی مدرنیته ) معتقد است آزادی یعنی لاقیدی بدون حد و مرز ، تا جایی که به حریم آزادی های دیگران تجاوز نشود.

خیلی خوب. این هم یک تعریف است مانند هزاران تعریف دیگر از آزادی (البته اگر وجود داشته باشد). اگر چه در هیچ کدام  از ممالک مدعی لیبرالیسم چنین تعریفی از آزادی در صحنه عمل و در تعاملات حکومت و مردم دیده نمی شود. ( و تو بگو بر منکرش ...!).

 چه آنکه حد و حدود آزادی را حکومت تعیین می کند.

و صرف نظر از آنکه تعریف آزادی چه باشد ، در عصر ما  آزادی یعنی آنکه حکومت تا چه میزان به انسانها اجازه می دهد آزاد باشند.

*********

حکومت اسلامی هم خود را طرفدار آزادی می داند. و صد البته با تعریف خودش.

و بهتر است بگوئیم اسلام . چه آنکه شاید بعضی ها فکر کنند حکومت اسلامی یعنی همین جمهوری اسلامی. در حالیکه جمهوری اسلامی هنوز خیلی با حکومت اسلامی فاصله دارد.

حالا تعریف اسلام از آزادی چیست؟

ظاهراً ( پس یعنی هنوز مطمئن نیستیم یا حداقل من مطمئن نیستم ) او هم می گوید آزادی یعنی لاقیدی بی حد و مرز ، البته تا جاییکه به حریم الهی تجاوز نشود.

و از جنبه ای دیگر اینطور می شود : لاقیدی بی حد و مرز ، البته تا جاییکه آزادی های دیگر انسانها را به خطر نیاندازد.

و ظاهراً این جنبه دوم همانند است با تعریف لیبرالیسم. ولی اینطور نیست ؛ خوشبختانه یا متاسفانه!

از این جهت که در اسلام آزادی مجموعه ای از حیطه های مادی و معنوی را شامل می شود.

 و این یعنی اینکه انسانها آزادند تا ذهنشان و قلبشان هم دچار وحشت و ترس و بی ایمانی و هزاران درد بی درمان که فقط و فقط ذهنی و غیرمادیست ، نشود.

و این یعنی اینکه  هیچ انسانی آزاد نیست تا روح انسانی دیگر را آشفته سازد و بیازارد.

و البته همه این ها وقتی معنا می دهد که شما به روح اعتقاد داشته باشی! و صد البته به آزادی آن.

*********

خب با این حال چه کسی می تواند بگوید کدام تعریف آزادی درست است؟

هیچ کس.

پس با این حساب نمی توان هیچ قومی را مؤاخذه کرد.

این از این!

حالا همه این ها را گفتم ، ولی هدفم این ها نبود. شما به چشم یک مانیفست برای آزادی نگاهش کنید ، منتها حرف اصلی من غیر از اینهاست.

یعنی اصلاً کار زیادی با این مفاهیم انتزاعی ندارم.

من همین چیزهایی که دارد اتفاق می افتد را می بینم.

 می بینم که روابط میان دخترها و پسرها - یا شاید هم زن و مردها - جور دیگری شده است. می گویند این همان آزادی است . ولی من و شما (البته اگر با مانیفست من موافق باشید) می دانیم که آزادی - یک چیز - نیست.

از طرفی دیگر خیلی ، خیلی اتفاقات ناگوار رخ می دهد ، که اخبارش را فراوان می شنویم. که مثلاً به فلان دختر که سوار یک ماشین شخصی شده است ، تجاوز شده و او را برده اند یک جایی و ....

یا در فلان شرکت خصوصی ، مدیر شرکت از تنهایی و خلوت استفاده کرده و پرده عفت بانویی را دریده.

خب عکس العمل شما در مقابل اینگونه حوادث چیست؟

حتماً  ناراحت می شوید دیگر؟ من هم ناراحت می شوم. ولی این ناراحتی همیشه با احساسی دیگر همراه است. چه احساسی؟ خب معلوم است. اینکه آن اتفاق نتیجه طبیعی رفتار آن زن یا دختر است.

ما در قوانین اسلامی داریم که زنها و دخترها نباید در جای خلوتی باشند که هیچ کس نمی آید و نمی رود . و صد البته این قانون برای مردها نیز هست. یعنی مردها هم چنین حقی ندارند. در واقع این یک فعل حرام است که شما در خلوت با زن بیگانه ای حضور داشته باشی.

حالا اگر زنی به هر دلیلی این قانون را زیرپا گذاشت و اتفاقی رخ داد ، من اگرچه ناراحت می شوم ولی احساس دیگرم این است که او در رخداد این اتفاق سهیم بوده است .

(و البته بین خودمان بماند کمی هم دلم خنک می شود ؛ وقتی تو ذره ای ارزش برای قوانین الهی قائل نیستی انتظار داری دیگران قائل باشند؟)

البته این قضیه هیچ چیز از مسئولیت حکومت کم نمی کند.

ولی اگر قرار باشد از حکومت اسلامی به خاطر این که به زن یا دختری تجاوز شده بازخواست شود ( که به حق است) این را هم باید از حکومت اسلامی مطالبه کرد که با آن زن و دختری هم که حجاب مورد نظر اسلام را نمی پذیرد برخورد کند. و آن دختر و آن زنی که  قوانین مربوط به معاشرت با مردان بیگانه را شلغم هم فرض نمی کند ، به مجازات برساند.بالاخره این حکومت یک حکومت اسلامی است دیگر.

و باز تاکید می کنم همه اینها در حالی است که شما به روح اعتقاد داشته باشید ، و صد البته به آزادی روح!

 

 

ستادهاي چاق، صف‌هاي خسته و ...

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سرمقاله شماره اول راه  -  وحید جلیلیوحید جلیلی

 ستادهاي چاق، صف‌هاي خسته و پادشاهان لخت

 

يكي از بچه‌هاي جنگ تعريف مي‌كرد: «بعد از عمليات والفجر8 بعثي‌ها از 22بهمن تا نيمه فروردين پاتك مي‌كردند كه فاو را پس بگيرند. حجم و شدت پاتك‌ها بچه‌ها را خسته كرده بود و كم كم زمزمه‌هايي در گرفته بود كه چرا مرخصي نمي‌دهيد. چرا نيروي تازه نفس نمي‌آوريد و... يك روز ديديم ماشين‌هاي تبليغات آمدند خط. بلندگوها‌يشان را راه انداختند و سرود پخش كردند و توي هركدام از سنگرها بسته اي انداختند. بسته را باز كردم ديدم جزوه‌اي است. نوشته بود: "آه نفسم به من مي‌گويد برو مرخصي ولي اي نفس! من..."  ادامه ندادم. با فحشي زير لب جزوه را پرت كردم آن طرف خاكريز. گذشت تا بالاخره ترخيص شديم. آمديم اهواز كه برگرديم تهران. در اهواز يكي از بچه هاي دانشگاه را ديدم. گفت راستي فلاني و فلاني و فلاني آمده‌اند جبهه. تعجب كردم! گروه خونشان به اين جور حرف‌ها نمي‌خورد. آدرس گرفتم. رفتم پيششان. در يكي از خانه مصادره‌اي هاي بالاي شهر اهواز زيارتشان كردم. با عرقگير زير باد كولر گازي دراز كشيده بودند و داشتند براي "خط" جزوه مي‌نوشتند: "آه نفسم به من مي‌گويد برو مرخصي!"

1. نظام جمهوري اسلامي تا دلتان بخواهد چشم اندازنويس و سياست گذار و مميز و ناظر و بازرس دارد.وارد هركدام از دستگاه هاي عريض و طويل فرهنگي جمهوري اسلامي كه بشويد با آدم هاي يقه سفيدي طرفيد كه سرگرم راهبرد نويسي و سياستگذاري هستند و هر منتقدي را هم به ورود در اين سرگرمي دعوت مي كنند.

نيروهاي ستادي با اشتياق از هر ايده اي كه بشود برايش فراخوان ها و همايش هاي آنچناني برگزار و ويژه نامه ها و دبيرخانه هاي آنچناني تر ايجاد كرد، استقبال مي كنند، خواه آن ايده «جامعه مهدوي» باشد يا «مهندسي فرهنگي» يا «چشم انداز بيست ساله» يا «دولت اسلامي» يا «جامعه مدني» يا «گفتگوي تمدنها» يا...


 
2. مديران اجرايي و ستادي در رسانه ها سرگرم طرح بحث هاي جديد و عميق و گسترده نظري هستند. طرف سالهاست مدير يك دستگاه هنري يا رسانه اي است و مي بيني با چه شدت و حدتي از عدم تبيين نسبت رسانه با سنت يا فقدان تعريف هنر ديني يا... سخن مي گويد و اينكه بايد در زمينه اين مباحث كار بشود! جالب است كه براي صميمي تر شدن بحث و شكستن گارد مخاطب افعال اول شخص هم بكار مي برند :« متأسفانه ما هنوز تبيين نكرده ايم، تعاريف را، مرزها را مشخص نكرده ايم... پس مي بينيد كه بايد ابتدا تكليفمان را با اين مفاهيم مشخص كنيم تا...»

و البته صيغه اول شخص جمع بر همه تطبيق مي كند جز بر خود گوينده! شخص اول هر كدام از اين دستگاهها اولين ويژگي اش آن است كه هيچكدام از معايب آن مجموعه به او ربطي ندارد و فقط با يك سري مفاهيم انتزاعي كه هنوز تكليفمان را بقول آقاي رييس با آنها مشخص نكرده ايم، ربط دارد.

در ادارات طرح و برنامه و پژوهشكده ها و سمينارهاي تحت مديريت اين حضرات هم سالهاست كه مطالعاتي در دست اقدام و كار كارشناسي دقيقي در حوزه هاي مختلف در حال اجراست. كار كارشناسي و تئوريك در نگاه حضرات معنايي معكوس دارد و به جاي آنكه به دنبال ساده كردن و به جواب رساندن پيچيده ها باشد، در پي پيچيده كردن بداهت هاست تا هر يقيني را به ترديد و هر عزمي را به حزم تبديل كند. به حداكثر رساندن "مطالعات" از آن دست تنها غايتش اين است: به صفر رساندن « مطالبات ».

3. فساد نهادينه شده در ستادهاي چاق عملياتها را به شكست نزديك و نزديك تر مي كند. جماعت «يقولون ما لا يفعلون» كه در ستادها پناه گرفته اند و وظيفه اي جز بيلان كار بافتن و ويترين ساختن و توجيه سردرگمي و بي آرماني براي خود نمي شناسند حتي بيش از دشمناني كه روبروي «صف» به خط شده اند، نيروهاي عملياتي را مي آزارند.

ستادها آماس كرده اند و صف ها روز به روز لاغرتر مي شوند.

هر چه عملياتي ها افسرده تر و منزوي تر مي شوند، لپ ستادي ها بيشتر گل مي اندازد و جلسات و محافل پر زرق و برقشان رونق بيشتري مي گيرد و گنده گويي هايشان بيشتر مي شود.

جالب اينجاست كه يك دهم دغدغه اي كه براي پاسخ به شبهات و تربيت نيروي فكري! و كارشناس! پروري در ستاد ها موج مي زند، انگيزه اي براي پر كردن خط و حمايت از عملياتي ها وجود ندارد. ملالي هم نيست. تا دلتان بخواهد تكنوكرات ها و فرصت طلب ها هستند و مي توانند همزمان كه ستادي ها به خاله بازيهاي تئوريك و استراتژيكشان مشغولند و از آن لذت مي برند، با استفاده از امكانات نظام مقدس جمهوري اسلامي صف ها را تسخير و بيلان كار آقايان را تزيين و فساد سفيدشان را پنهان كنند. وقتي كه بيلان كار با مانور هم پر مي شود، ديگر چه نيازي به عمليات؟ چه نيازي به خط شكن ها؟

4.در سالهاي اخير هم با به راه افتادن اردوهاي تئوريك متعدد و دوره هاي متنوع آشنايي با مباني و پاسخ به شبهات نسل جديدي از ستادي هاي جوان تربيت شده اند كه زينت المجالس مديران كار كشته قبلي اند و محفل آراي جلسات محافظه كارها و بوروكرات هاي بي آرمان.

نسل نو  هم مي تواند انتخاب كند: يا به اردوي يقه سفيدهاي ستادي بپيوندد و در سر خيال پست و پول و پرستي‍‍‍‍‍ز و پيشرفت بپزد يا به سلك عملياتي ها در آيد و زير بار نگاه عاقل اندر سفيه پادشاهان لخت ستادها كمر خم كند.

5. اگر امسال سال نوآوري است بايد حواسمان باشد كه اين ستادهاي كهنه كه هر ازچندي بزك دوزك جديدي مي كنند، آمادگي دارند كه هر ايده جديدي را به زيباترين شكل ممكن خنثي كنند چرا كه آنها ستادند! و اگر قرار باشد«عمليات» جدي بشود كه ستادها -اين ستادها- ديگر شأني ندارند. خصوصاً كه آن ايده "نوآوري" باشد و در تضاد با ماهيت "محافظه كاري" كه مكتب مقدس ستادي هاست. "مانور" نوآوري مطمئناً از عملياتش آسان تر و كم خطر تر است.

 

6. تعارف ها و تملق هاي رايج در ستادهاي چاق و بي مصرف، بر مفهوم مبهمي به نام «تعريف» بنا شده است. هرچه بگويي بلافاصله سر بر مي دارند كه «تعريف شما از اين مسئله چيست؟» و از كجا معلوم كه اين تعريف درست باشد؟ و تعريف در نگاه اينان بيشتر به تحريف شبيه است. آنقدر راجع به واژه ها حرف بزنند تا يادتان برود كه هدف از همه اين بحث ها و تعريف ها عمل و اقدام و تحقق بوده است.

قاعدتاً وقتي هيچ تعريفي قطعيت نداشته باشد، هيچ معروفي هم وجود نخواهد داشت و «امر به معروف» نيز سالبه به انتفاي موضوع است!

 

7.« مباحث تئوريكِ بدون توجه به خارج و واقعيات؛ غلط است ...گفتيم دارد تهاجم فرهنگى انجام مى‏گيرد ...اگر مى‏خواستند كه تهاجم فرهنگى را نشان بدهم، با چشم خودم كأنّه دارم تهاجم فرهنگى را مى‏بينم، مى‏توانستم موارد را نشان بدهم. نشان هم دادم؛ اما بعضيها شروع كردند به انكار و گفتند نه آقا، چنين چيزى وجود ندارد.

...در اول جنگ تحميلى عراق، دلسوزهاى محلى مى‏آمدند و مى‏گفتند عراقيها به خاك ما حمله كردند؛ به مرز ما نفوذ و تجاوز كردند. به بنى صدر مى‏گفتيم رئيس جمهور! شما چه خبر داريد؟ مى‏گويند عراقيها حمله كردند؛ مى‏گفت دروغ مى‏گويند؛ اين سپاه براى اينكه خودش امكانات دست و پا كند، اين حرفها را مى‏زند! آنها را متهم مى‏كردند. بعد هم به دهلران رفت -كه هنوز آن وقت دهلران را نگرفته بودند-، ايستاد و مصاحبه كرد؛ گفت: من الان در دهلرانم؛ مى‏گويند عراقيها آمده‏اند؛ عراقيها كجايند؟! از دهلران بيرون آمد و دو ساعت بعد دهلران به وسيله‏ى عراقيها تصرف شد. نمى‏شود كه واقعيات را با چشم روى هم گذاشتن انكار كرد.

بعضى اين‏طورى‏اند؛ چشمشان را روى هم مى‏گذارند؛ گفتند تهاجم فرهنگى نيست. بعد كه قبول كردند تهاجم فرهنگى هست، به دنبال بحثهاى ذهنى رفتند! «تهاجم يعنى چه؟»، «فرهنگ يعنى چه؟»، «فرهنگى چه چيزهايى را شامل مى‏شود و چه چيزهايى را شامل نمى‏شود؟» ما به اينها چه كار داريم؟! نقل مى‏كنند قديمها كه در يك شهرى، يك سينما درست كرده بودند؛ يك عده‏اى رفتند پيش عالِم شهر -كه آدم گوشه‏گيرى بود- تا وادارش كنند كه با اين سينما مخالفت كند. گفتند آقا! در اين شهر سينما ساخته‏اند، شما يك اقدامى بكنيد. عالِم يك فكرى كرد، گفت حالا ببينيم اين سى‏نُماست يا سى‏نَماست يا سى‏نِماست! كدام درست است؟! بنا كردند بحث نظرى كردن كه ضبط لفظ سينما را پيدا كنند(1)!!»

 

8.سي نما؟ يا سي نما؟ يا سي نما؟

بسياري از مباحثي كه امروز در ستادهاي چاق در دست بررسي است، از اين زمره است و صفي ها نيز با ترس از متهم شدن به افراطي گري، عمل زدگي و شعار محوري بايد در وصف لباس هاي زربفت ستاديون برهنه چكامه سرايي كنند. از عجب و تفرعني كه در اين ستادها موج مي زند، صف هايي را كه قرار است اجتماع مجاهدان مخلص همدل و همدست باشد، جز امواج يأس و خستگي نصيب مي شود؟

جبهه فر هنگي انقلاب اسلامي مدت ها در چنبره اختاپوسي ستادهاي چاق بي مصرف گرفتار بوده است. ستادهايي كه مروج علم منهاي عمل، راهبرد منهاي كاربرد، حرف منهاي اقدام، سلب منهاي ايجاب، انقلاب فرهنگي منهاي فرهنگ انقلابي و انقلاب اسلامي منهاي اسلام انقلابي هستند.

پادشاهان لخت مستقر در ستادها انگشت اتهام خود را به سوي تفكرات بچگانه اي كه ادعاي بديهي بودن بسياري از محكمات انقلاب را دارند، گرفته اند تا برهنگي خود را از واضح ترين ارزشهاي مديريتي جمهوري اسلامي پنهان كنند.

10.چه بايد كرد؟

بايد بداهت برهنگي اين پادشاهان لخت را فرياد زد و لباسهاي فاخري را كه نه بر خود بلكه بر ديدگان ما پوشانده اند، خرق كرد.

------------------------------------------------------------------------------- 

(1) بيانات رهبر انقلاب در ديدار اساتيد و دانشجويان‏ دانشگاههاى سمنان 18/ 08/ 85